سيب سرخ


Mahdi Normal Mahdi 3 14 2005-12-29T15:52:00Z 2005-12-29T15:53:00Z 3 629 3589 iG! 29 7 4407 9.2720

سيب سرخ

یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون‌جا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ،
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم
رو به خدا کرد و گفت:
خدایا منو همین‌جا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
 نه همین که گفتم
 گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین می‌چرخید و گل نظاره‌گر زمین بود
ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو می‌خوام
خدایا من و همین‌جا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی
خدا گفت همین که گفتم؛
و کره زمین همچنان می‌چرخید
گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو  پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا 
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقه‌ام
حتما اینجا جای منه
خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بود
عاشق‌تر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو می‌خواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگه‌ای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر می‌کنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟
گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا او را کجا گذاشت.
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش بازتر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد
داره گل رو نگاه می‌کنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی
گل گفت‌:
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه
آبت میده، کود برات می‌ریزه، مواظب حشره‌های موذی روت نشینه ...
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی
چرا اونجاها رو به من نشون دادی
خدا گفت:
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست
اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا
تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از قصه دق می‌کرد و خشک می‌شد
اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن
حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.
سرخ سرخ.

ده عكس جالب و تماشايي


جرج و ادوارد دو رفيق جدا نشدني در كالوادوس فرانسه.

وسيله حمل و نقل كاملا زيست محيطي در يك خيابان هنگ كنگ.

بازي شطرنج در استخر خيلي لذت دارد مثل اين شطرنج‌بازان در شهر بوداپست پايتخت مجارستان.

يك كم ديگه بالاتر!.

كمپينگ كار دو طبقه در شهر گرونوبل فرانسه.

وقتي گاو مقدس باشد مانند هند همه جا جايش است.

خوب كپي كن فقط بپا معلم نبينه!.

فقط در هند است كه مي‌توان كاميوني را با اين هيبت ديد.

عكس سال: 10 اكتبر 2010 در ساعت 10 و 10 دقيقه و 10 ثانيه دقيق در بوداپست.

بدون شرح!.

تصاویر: بارگاه ملكوتى امام جواد (ع) در كاظمين

به مناسبت شهادت امام جواد (ع)




































تصاویری از زیبا ترین مرغابی دنیا


زیبا ترین مرغابی جهان  
www.clip90.blogfa.com 
ادامه نوشته

روایت خواندنی از شغل قبلی فوتبالیست های معروف


بیژن نوباوه، نماینده مردم تهران در مجلس می گوید سید مهدی رحمتی از سپاهان یک میلیارد تومان پول گرفته است. گلر زردها به خشم می آید و می گوید: «من خیلی زحمت کشیدم که به اینجا رسیدم. زمانی که با ماشین در خط راه آهن-خانی آباد مسافرکشی می کردم این آقایان کجا بودند؟ هنوز به محله قدیمی امان می روم، همان جایی که مسافرکشی می کردم. کار کردن را عار نمی دانم.»

به گزارش جهان به نقل از خبرآنلاین سرگذشت اغلب فوتبالیست های معروف چنین است. آنها که معمولا فوتبال را از زمین های خاکی جنوب شهر شروع کرده اند و بعدها، چنین روزهایی را رد کرده اند تا تبدیل به آدم های متمولی شوند. حرف های سید مهدی رحمتی بهانه ای شد تا تلنگری به گذشته برخی از فوتبالیست ها زده شود. کسانی که هنوز بازی می کند و یا از فوتبال خداحافظی کرده اند. در گذشته فوتبالیست ها اینقدر معروف نبودند تا چنین پول های هنگفتی را به جیب بزنند. برخی از آنها حتی در دوران اوج فوتبال خود که پیراهن تیم ملی را هم به تن می کردند، مجبور بودند بعد از تمرین به دل خیابان های شهر بزنند و مسافرکشی کنند، مانند کاظم سید علی خانی، غلامرضا فتح آبادی، پرویز مظلومی و عبدلعلی چنگیز. فتح آبادی در دوران اوج خود که در تیم ملی هم خوش می درخشید، مسافر کشی می کرد.

پرویز مظلومی سرمربی فعلی استقلال درباره آن روزها می گوید: «سال 62 و در بحبوحه جنگ تحمیلی اوضاع و احوال فوتبال چندان رو به راه نبود. در آن سال‌ها کاپیتان استقلال بودم اما عملا از فوتبال چیزی عایدم نمی‌شد و مجبور بودم برای امرار معاش چند ساعتی هم با تاکسی کار کنم. بازیکنان سرشناسی مثل عبدالعلی چنگیز و غلامرضا فتح‌آبادی که هم تیمی‌های من بودند، روی تاکسی کار می‌کردند.»

مظلومی در خط یوسف آباد ولی عصر کار می کرد و از هر مسافری پنج تومان کرایه می گرفت! برخلاف او و سه بازیکن دیگر کاظم سیدعلی خانی هنوز با تاکسی کار می کند و خرج خود و خانوده اش را با سختی به دست می آورد. روایت های جالب دیگری هم از شغل های برخی از بازیکنان در دوران بازیگری و یا پیش از آن وجود دارد که اشاره به آنها، نشان می دهد فوتبالیست ها آنقدر راحت که فکر می کنید، تبدیل به انسان های پولداری نشده اند.

رحمتی در ماشین می خوابید!

سید مهدی رحمتی می گوید پیش از اینکه فوتبال بازی کند در خط راه آهن-خانی آباد مسافرکشی می کرده است. او به دلیل پاره ای از مشکلات خانوادگی حتی بعضی شب ها مجبور بود در پیکان گوجه ای اش شب را صبح کند.

صادقی مسافرکشی می کرد

امیر حسین صادقی مدافع معروف استقلال هم مسافر کشی می کرد. اودر سال 79 و در دورانی که تیم در امید استقلال بازی می کرد، همزمان در یک آژانس واقع در بهار شیراز کار می کرد تا بتواند خرج خود را در بیاورد. ماشین او یک پیکان خسته بود!

عنایتی، کارگر ساده

رضا عنایتی از گفتن واقعیت ها ابایی ندارد. مهاجم این روزهای سپاهان که رکورد گلزنی در تاریخ لیگ را مال خود کرده، در سن 15 سالگی در مشهد دست فروشی می کرد. او بعدها به یکی از کارخانه های فرش بافی رفت و در آنجا کارگری کرد. او بعدها تبدیل به ستاره ابومسلم شد و با حضور در استقلال و امارات پول های زیادی به جیب زد.

ستاره وانت دار

عباس کارگر ستاره اسبق تیم ملی و پرسپولیس هنوز با وانت کار می کند. او که در فوتبال به هیچ نرسید مجبور است برای امرار معاش خود و خانواده اش با وانت بارکشی کند.

دایی دستفروشی کرده؟

علی دایی یک بار اعلام کرد در دوران دانشجویی دست فروشی می کرده و با کارگری به اینجا رسیده است. ولی دوستان نزدیک دایی که سال هاست با او ارتباط نزدیکی دارند می گوید، این businessman معروف هیچ گاه دست فروشی نکرده چون وضع مالی خانواده اش بد نبوده است.

شماره هست مسافرکش

علی کریمی شماره هشت تاریخی فوتبال ایران سال 71 در کرج مسافرکشی می کرد. او یک پیکان گوجه ای داشت. کریمی قبل و بعد از تمرین پرسپولیس با ماشین خود کار می کرد تا خرج خود را در بیاورد. نقل است زمانی که او به دفتر یکی از روزنامه های ورزشی رفت بود، برای آنکه نشان دهد واضع مالی بسیار بدی دارد تمام دارایی اش را رو کرد که یک اسکناس هزار تومانی بود.

جوراب فروشی که مشهور شد

حسن خان محمدی ستاره سابق پرسپولیس که سال ها پیراهن این تیم را به تن کرد پیش از آنکه آدم معروفی شود مجبور بود با دست فروشی خرج خود را در بیاورد. یکی از دوستان نزدیک او می گوید در ابتدای دهه 70 خان محمدی در شهرک عربو سعادت آباد بساط جوراب فروشی راه می انداخت و مشتریان را روی هوا می زد!

مربی کارت فروش

یکی از معروف ترین مربیان فوتبال ایران که در حال حاضر بنا به دلایلی نمی تواند کار کند، روزی مجبور شد برای کسب درآمد راهی خارج شود. او به ژاپن رفت تا کسب و کاری به راه بیاندازد اما در نهایت به دلیل فروش کارت تلفن تقلبی دیپورت شد تا به ایران بازگردد.

ستاره ای که تاکسی پدرش را فروخت

ستاره استقلال هیچگاه با تاکسی کار نکرد اما به دلیل آتش گرفتن دکان پدرش که تمام دارایی او بود، برایش یک تاکسی خرید تا با آن کار کند. این ستاره آبی ها که رقیب اصلی علی دایی در بیزینس است و ماهیانه میلیاردها به جیب می زند، بعدها مجبور شد این تاکسی را بفروشد چون پدرش به مسافران می گفت که این ستاره، پسرش است!

کیا، ماهر در پشم چینی!

مهدی مهدوی کیا هنوز پشم های گوسفندان را می چیند. او که پیش از تبدیل شدن به یک فوتبالیست معروف مجبور بود در مزرعه پدرش در روستای چشمه اراک کند، علاوه بر کارهای کشاورزی در دامداری هم فعالیت زیاد می کرد. دوستان نزدیک کیا می گویند او حتی زمانیکه در آلمان بازی می کرد، در زمان تعطیلات به مزرعه پدرش سر می زد تا در اموارات به او کار کند. می گویند مهدی در چیدن پشم های گوسفندان تبحر ویژه ای دارد!

گلر مسافر کش

وحید قلیچ گلر اسبق پرسپولیس در سال 72 یک پیکان داشت و در آژانس کار می کرد. گلر مطرح قرمزها بارها از این موضوع گفته است. او با پیکان خود خرج خانواده اش را می داد.

ستاره های شالیزار!

شیث رضایی و مهرداد اولادی که هر دو اصلیتی مازندرانی دارند پیش از آنکه فوتبال بازی کنند، مجبور بودند کشاورزی کنند. شیث در یکی از شهرهای ساری کشاوری می کرد و مهرداد اولادی در شالیزارهای قائمشهر. این دو الان در پرسپولیس و ملوان به آب و نانی رسیده اند و کمتر راه شان به ولایت شان می افتد!

کبوترداری!

بعضی از بازیکنان فوتبال هم از طریق جانوران مخارج خود را در می آورند. بعضی از این فوتبالیست ها که هنوز به شغل کبوتر داری مشغول هستند، با هر نقل و انتقالی پرنده های زبان بسته خود را به محل زندگی شان می برند. یکی از این فوتبالیست ها که در بوشهر بازی می کند از دوران بچگی به کار با کبوتران و جلد کردن آنها علاقه ویژه ای داشت. او مخارج خود را از طریق جوجه کشی در آورد. این بازیکن استاد برخی از ستاره های فوتبال ایران در امور کبوترداری هم هست. یکی از شاگردان او در پرسپولیس بازی می کند!

طنز دفاع مقدس

ترس از رعد و برق

يك شب در كردستان با گلوله‌ توپ، پشت سنگر ما را زدند.
چنين مواقعي ديوارها و سقف سنگر مي‌لرزيد و احياناً گرد و خاك كمي مي‌ريخت. سر اين موضوع چند نفري درحال گفت‌وگو بوديم و يكي از بچه‌ها كه خوابيده بود، هيجان‌زده بلند شد و گفت: «صداي چي بود؟»
گفتم: «توپ، توقع داشتي چی باشه؟»
راحت سر جايش خوابيد و گفت: «فكر كردم رعد و برقه. چون من از بچگي از صدای رعد و برق مي‌ترسم!!!»


جريمه صلواتي

يك روز جلوي همه نيروهاي گردان،‌ مرا به خاطر موردي كه بايد پيگيري مي‌كردم و در انجام آن تنبلي كرده بودم، به فرستادن سيصد صلوات جريمه كرد. من هم مانده بودم چه‌كار كنم. فرصت را غنيمت شمردم. هنوز بچه‌ها متفرق نشده بودند كه گفتم: «بر خاتم انبيا محمد(ص) صلوات.»
همه‌ حاضران كه تقريباً سيصد نفر مي‌شدند، صلوات فرستادند و من هم به فرمانده‌ گفتم: «اين هم سيصد صلوات!»


24 ساعته سیب

هركس در مورد فوايد ميوه‌ها چيزي مي‌گفت، اما من چيزي بلد نبودم. براي اين‌كه در جمع كم نياورم، گفتم: «سيب، سيب با بقيه‌ي ميوه‌ها توفير دارد. شنيده‌ام هركس صبح ناشتا يك سيب بخورد ظهر بعد از غذا يكي و آخر شب قبل از خواب هم يكي»
همه به من نگاه مي‌كردند، مانده بودم بقيه‌اش را چه بگويم، دل به دريا زدم و ادامه دادم:   «آن وقت ظرف كمتر از بيست و چهار ساعت، سه تا سيب خورده است!!!»
خنده دوستان بالا رفت...
 

عرفان كه برود بالا، خمپاره 60 پایين مي‌آيد

تازه حرف‌ها گل انداخته بود و بچه‌ها گرم گفتگو بودند كه او بلند شد و مثل هميشه از ايمان و عشق و مراتب سير و سلوك داد سخن برآورد كه «فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» و حديث شهود شهدا و ظرايف و دقايق و رموز خاص الخاص شدن.
تازه داشتيم مي‌رفتيم تو حال يكدفعه يكي بلند شد و گفت: «نه داداش ما نيستيم، عرفان كه برود بالا، خمپاره 60 پائين مي‌آيد. ما زن و بچه داريم، آرزو داريم، ما كه رفتيم.»
 همه از شوخي او خنديدند و پس از تجديد روحيه جمع، او خود، دوباره بحث عشق به خدا را آغاز كرد و مجلس را گرم نمود.


ذكر دِرِن، دِرِن، دِرِن دِرِن دِرِننننن

شب عملیات بود. «حاج اسماعیل حق گو» به «علی مسگری»كه انگار اولين عمليتي بود كه شركت مي كرد و چهراه اش نشان مي داد كه كمي اضطراب دارد، گفت: «در چنين لحظاتي بايد قوي بود. حالا برو ببین اون تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده . تو هم همون رو بگو!»
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه : دِرِن، دِرِن، دِرِن دِرِن دِرِننننن،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته.
*به نقل از حاج حسین یکتا


تو را به خدا چطوري؟

بعضي از بچه‌ها آنقدر توي لاك خودشان بودند كه آدم خيال مي‌كرد، جواب سلام را هم زوركي مي‌دهند.
وقتي عده‌اي مي‌خواستند اين افراد را به جمع و جماعت بكشانند و بگويند به قول خودشان، تك نپر و تنهايي حال نكن، به آنها كه مي‌رسيدند، مي‌گفتند: «تو رو خدا چطوري؟»
آنها هم ديگر نمي‌توانستند، جلو لبخندشان را بگيرند؛ كنايه از اين‌كه شما را بايد قسم و آيه داد براي اين‌كه بگوييد حال و احوالتان چطور است!
آنها هم گاهي براي اين‌كه خودشان را نبازند، جواب مي‌دادند: «به خدا خوبم.»

اولین تاکسی ایران

اولین تاکسی ایران که درنمایشگاه وجشنواره ترافیک شهری به نمایش گذاشته شده است.

اولین تاکسی ایران