با موقعيتها چانه نزنيم
در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند .سپس كتابها را به تيبريوس عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند : يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند : قيمت همان صد سكه است . تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم ؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند: قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .
پندها : قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيت ها چانه نزنيم .
اميد همان زندگي است
گفته اند اسبي به بيماري گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بيفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به اين روزگار پرنکبت بيفتاد. مرد گفت از آنجايي که غمخواران نازنيني همچون شما نداشت و مجبور بود دائم براي من بار حمل کند.
يکي گفت براستي چنين است . من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هيکل نحيف او نظري انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار مي کشيدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب اين مرد تنهايم و لحظه رفتنم را انتظار مي کشم .
مي گويند آن مرد نحيف هر روز کاسه اي آب از لب جوي برداشته و براي اسب نحيف تر از خود مي برد . و در کنار اسب مي نشست و راز دل مي گفت . چند روز که گذشت اسب بر روي پاي ايستاد و همراه پيرمرد به بازار شد .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخاست . پيرمرد خنده اي کرد و گفت از آنجايي که دوستي همچون من يافت که تنهايش نگذاشتم و در روز سختي کنارش بودم .
مي گويند : از آن پس پير مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سيراب مي کردند و ديگر مرگ را هم انتظار نمي کشيدند…
نکته ها: ارد بزرگ مي گويد : دوستي و مهر ، اميد مي آفريند و اميد داشتن همان زندگي است.
ضرب المثل هاي ايراني/ قدر عافيت کسي داند ، که به مصيبتي گرفتار آيد
آورده اند که: در روزگاران قديم ، تاجري بود که که تصميم گرفته بود کالاهاي بسياري را به آن سوي آبها ببرد تا با فروش آنها سودي به دست آورد. تاجر بارهايش را تا بندري در کنار دريا برد و کالاهايش را بر کشتي سوار کرد . يکي از شاگردها که تاجر به او بسيار اطمينان داشت ، هميشه در کنار او بود و به کارها رسيدگي مي کرد .
بعد از اينکه جنس هاي تاجر را در انبار کشتي جا دادند ، او و شاگردش نيز خوشحال و خندان وارد کشتي شدند . تاجر بارها با کشتي هاي باري و مسافري به اين کشور و آن کشور رفته بود ، اما شاگردش نخستين بار بود که سوار کشتي مي شد . تا زماني كه کشتي راه نيفتاده بود ، شاگرد تاجر کاملاً ً سرحال بود و از بالاي کشتي براي بدرقه کنندگان دست تکان مي داد و براي سفري که همراه تاجر در پيش داشت ، آرزوهاي شيرين و درازي در سر مي پروراند . همينکه کشتي راه افتاد و از ساحل دور شد ، شاگرد به دور و برش نگاهي انداخت و کمي وحشت کرد . ديگر از ساحل خبري نبود تا چشم کار مي کرد آب بود و آب / گاهي موج بزرگي کشتي را تکان مي داد و گاه بادي مي وزيد و کشتي آن چنان جا به جا مي شد که مسافران به چيز محکمي که دور و برشان مي ديدند ، چنگ مي زدند تا تعادلشان از دست نرود . ناگهان ترس و وحشت سراپاي شاگرد تاجر را فرا گرفت ، با خود گفت : " اين چه غلطي بود که کردم ؟ نانم نبود ، آبم نبود ، کشتي سوار شدنم چه بود ؟ " تاجر که رفتار شاگرد را زير نظر داشت ، فهميد که او ترسيده است . جلو رفت دستي به سر شاگرد کشيد و گفت : " سفرهاي دريايي خيلي جالب و دوست داشتي است . کسي که اصلاً ً به سفر دريايي نرفته ، درابتدا کمي مي ترسد ، حتي ممکن است حالش به هم بخورد . اما رفته رفته متوجه زيبايي هاي دريا و سفر روي آب مي شود و لذت مي برد . رنگ و روي شاگرد پريده بود ، چشمش به دريا بود و محکم به يکي از ستونهاي کشتي چسبيده بود و اصلاً حرفهاي تاجر را نمي شنيد . تاجر که ديد حال شاگردش اصلاً خوب نيست ، بهتر ديد او را به حال خود رها کند . فکر کرد شايد اگر به ترس شاگردش بي اعتنايي کند ، او خود با مشکلي که دارد کنار بيايد . اما اين طور نشد . هنوز ساعتي از حرکت کشتي نگذشته بود که صداي داد و فرياد شاگرد تاجر ، نظر همه مسافران را جلب کرد : " به دادم برسيد . اشتباه کردم که سوار کشتي شدم . مرا به ساحل برگردانيد . " تاجر جلو رفت ، شاگردش را تکاني داد و گفت : " دست از شلوغ بازي بردار . مگر ديوانه شده اي ؟ کمي صبر کن به تکانهاي کشتي عادت مي کني ." حرفهاي تاجر اصلاً ً
به گوش شاگرد نرفت . او همچنان داد و بيداد مي کرد و مي خواست که کشتي را برگردانند تا او پياده شود . مسافران دور او جمع شده بودند و هرکس متلکي به او مي گفت . تاجر که ديد شاگردش دارد آبرو ريزي مي کند ، نقشه اي کشيد . او به يکي از کارکنان کشتي که کارش نجات افراد افتاده در آب بود ، گفت : " براي نجات شاگردم آماده باش . " بعد با عصبانيت بسيار به شاگرد نزديک شد و درحالي که دعوايش مي کرد گفت : " اصلاً به چنين شاگرد ترسويي نياز ندارم ، الان تو را به دريا مي اندازم ، خودت شنا کن و برگرد به ساحل . " تاجر همان طوري که با شاگردش دعوا مي کرد ، او را هل داد و از روي کشتي به داخل آب دريا انداخت . شاگرد بيچاره که اصلا انتظار چنين سرنوشتي را نداشت ، مرگ را دربرابر چشمانش مشاهده كرد . گريه کرد و به التماس افتاد که نجاتش بدهند . کمي که گذشت ، مردي که کارش نجات دادن غرق شده ها بود ، توي آب پريد ، شاگرد را از آب گرفت و به روي عرشه کشتي آورد . شاگرد تاجر که ديد عرشه کشتي امن تر از داخل درياست ، گوشه اي نشست و ساکت شد . مسافران کشتي که به دانايي تاجر پي بردند ، دور او جمع شدند و گفتند : " اين چه نقشه اي بود که به فکر ما نرسيد ؟ " تاجر گفت : " وقتي شاگردم را به آب انداختم مطمئن بودم که او مي فهمد ، کشتي سواري بهتر از غرق شدن در آب است . او تا در آب نمي افتاد و حس نمي کرد که در حال غرق شدن است ، قدر و ارزش کشتي را نمي فهميد . "
از آن به بعد درباره کساني که دچار مصيبت نشده اند و قدر نعمتهايي را که دارند ، نمي دانند ، مي گويند : " قدر عافيت کسي داند که به مصيبتي گرفتار آيد " .
حکايت شيرين مردي که خسيس و احمق بود
آورده اند که : در زمانهاي قديم ، مردي از بياباني مي گذشت ، ناگهان چشمش به مرد عربي افتاد که کنار راه نشسته بود و زار زار مي گريست . مرد با خودش گفت : " اين مرد عرب کيست ؟ و چه مصيبتي براي او پيش آمده است که اين چنين گريه مي کند . " مرد مسافر جلوتر رفت و دربرابر مرد عرب ايستاد . او چنان مي گريست که دل مرد ، برايش کباب شد . علت گريه را از آن مرد پرسيد و منتظر جواب شد . مرد عرب ، همچنان زار زار مي گريست و گريه امانش نمي داد تا سخن بگويد . چشم مرد ناگهان به سگي افتاد که که در کنار مرد عرب ، بي حرکت ، همچون مردگان افتاده بود . از او پرسيد : " اين سگ مرده است يا زنده ؟ چرا چيزي نمي گويي ؟ حرفي بزن شايد کاري از دست من برآيد . شايد بتوانم به تو کمک کنم . "
مرد عرب ، در حال گريه به سگ اشاره کرد و گفت : " مگر نمي بيني ؟ اين سگ بيچاره و وفادار ، مرده است . گريه من هم به خاطر مرگ اوست . من در غم از دست دادن اين سگ است که اين چنين غمگينانه گريه مي کنم ."
مرد در دل ، خنديد ؛ ولي جلوي خنده اش را گرفت و گفت : " گريه براي مرگ يک سگ ؟ چيزي که در دنيا فراوان است ، سگ . گيرم که سگت مرده باشد ، اين که ديگر گريه ندارد ، يک سگ ديگر پيدا کن . دنيا که به آخر نرسيده است . تو چنان گريه مي کني که من گمان کردم عزيزي را از دست داده اي ." مرد عرب که همچنان زار زار مي گريست ، گفت : " تو که درباره اين سگ چيزي نمي داني ، اگر مي دانستي که اين سگ ، چگونه سگي است ، اين حرف را نمي زدي . " ناگهان سگ تکاني خورد و مرد رهگذز با خوشحالي گفت : " سگت هنوز نمرده است . او هنوز زنده است . "
عرب با تأسف گفت : " نه . ديگر فايده اي ندارد . او دارد مي ميرد . هيچ راهي هم براي زنده نگهداشتن او نيست . او حتما ً خواهد مرد . " مرد رهگذر گفت : " اصلاً بگو ببينم ، چه شد كه ناگهان سگت به اين حال افتاد ؟ آيا بيمار بود و ناراحتي داشت ؟ " مرد عرب گفت : " نه سگ من پيش از مشکلي نداشت و سالم بود . بگذار كه همه چيز را درباره اين سگ برايت بگويم . " او لحظه اي از گريستن ايستاد و گفت : " هيچوقت سگي اين چنين وفادار نديده بودم . هم زيرک بود و باهوش و هم صبور و بردبار / اگر يک روز هم به او غذا نمي دادم ، اعتراضي نمي کرد . تا اينکه امروز وقتي از صحرا بر مي گشتيم ، گرسنگي بر او چيره شد و از شدت گرسنگي به حال مرگ افتاد . بيچاره اگر کمي غذا براي خوردن داشت ، اينگونه نمي مرد . "
در همين موقع ناگهان چشم مرد به انباني ( = کيسه آذوقه ) پُر افتاد که در دست مرد عرب بود . مرد رهگذر رو به مرد عرب کرد و گفت : " در آن انبان چه داري ؟ " عرب با لحني غمگين گفت : " چه مي خواهي باشد ؟ مقداري نان و غذا که خوراک شبم در آن است . " مرد با تعجب رو به مرد عرب کرد و گفت : اي ابله تو کيسه اي پر از نان داري و سگت دارد از گرسنگي مي ميرد ؟ " مرد عرب گفت : " درست است که من اين سگ را بسيار دوست دارم ، اما اين علاقه به اندازه اي نيست که نان و خوراک خودم را به او ببخشم . مگر نشنيده اي که گفته اند : نان را بدون پول نمي توان تهيه کرد ، آن هم در بيابان / اما اشک ،مجاني و رايگان است . پس هرچه در مرگ سگم بگريم ، هزينه اي برايم نخواهد داشت و رايگان خواهد بود . مرد رهگذر با خشم بسيار به مرد عرب نگريست . چنان از او ناراحت بود که دوست داشت خفه اش کند . در عمرش مردي به اين خسيسي نديده بود که نان در انبان داشته باشد و به سگ گرسنه اش ندهد . او همچنين احمق تر از او هم نديده بود که به سگ نان ندهد ، ولي در مرگ آن حيوان ، زار زار اشک بريزد . مرد رهگذر با عصبانيت و ناراحتي فراوان به مرد عرب گفت : " واي بر تو اي مرد خسيس که سگي را با گرسنگي مي کشي . سگي را که به گفته خودت آن همه به تو خدمت کرده است . واي بر تو که گناهي بزرگ کرده اي . "
پندها:
آنكه خِسّت به ذات او چيره ست** چــشمـهايش به دست تو خيره ست
قــطــره اي آب پيش اودريـاست** دوريـــالي بــه نـــزد او لــيــره ست
نــان جــومــي خــورد به ياد پلو** فــضــله ي موش پيش او زيره ست
شــام او آه ،نــاهــار او حـسرت** آب بــيــنـــي زبـــهـــر او شيره ست
گــر ريـــالي ز او شـــود مـفقود** روز و شب پيش چــشم او تيره ست
ســفـــره ي او زنـان بُـوَد خالي** ذره اي گــوشتــش به صد گيره ست
نــپـــَرَد گـــِرد خــانـه اش گنجشك** چون بَري خانه اش ز ِنان ريزه ست
گر كه سالي خورَد دو فنجان چاي** بــهــر يــك حــبــه قــنـد دريوزه ست
واي بــر ســـارقــي زنــد جـيـبـش** چـون كـه جيبش ز پول دوشيزه ست
بــردلــش مُــهــر كــاهــلي خورده ** دلـش از مــهــر و عشق پاكيزه ست
مــا كــه سي روز روزه مي گيريم** هــمــه ي ســال و مــاه او روزه ست
گــربـــدانـــد طــنــاب مــجاني ست** گــــردن او بــــــه دار آويــــزه ســـت
طــنــز ‹‹جـاويد›› گـر كه خواند او** نـــيـــك دانــــم بـــه قـلب او نيزه ست
حکايت شيرين و آموزنده حاکمان عادل و ظالم
آورده اند: در زمانهاي قديم، حاکمي زندگي مي کرد که در اثر کهولت سن، پير و ناتوان شده بود. اين حاکم پير ، دو پسر داشت که هر دوي آنها ، دلير ، شمشيرزن ، دانا و باهوش بودند . حاکم پير مي دانست که پس از مرگش ، پسران او براي رسيدن به حکومت ، به جنگ و جدال خواهند پرداخت . لذا تصميم گرفت که پيش از مرگ ، خودش تکليف آنها را روشن کند . براي اين منظور ، مملکت را دو قسمت کرد و حکومت بر هر قسمت را به يکي از پسرانش سپرد . روزها و هفته ها و ماهها گذشت تا لحظه موعود فرا رسيد و حاکم پير ، جان به جان آفرين تسليم کرد . با مرگ حاکم ، حکومت پسرانش آغاز شد . آنها بدون اينکه به يکديگر كاري داشته باشند ، به حکومت در سرزمين خود پرداختند . آنها چنان به امور حکومتي سرگرم شدند که يکديگر را به کلي فراموش کردند . حاکم قبل از مرگ به آنها سفارش کرده بود که که اگر مي خواهند در کار حکومت موفق شوند ، بايد مردم بيچاره را فراموش نکنند و در هر شرايطي عدل و داد را رعايت کنند . يکي از آن پسرها ، به وصيت پدر عمل کرد و کمر به خدمت مردم بست . اما ديگري به روشي که خود مي خواست ، حکومتش را اداره کرد و در كارش به تنها چيزي که فکر نمي کرد ، وضع و حال مردم بيچاره بود . يکي عدل و داد را پيشه کرد و پيش از انجام هر کاري ، به خوب و بد آن مي انديشيد . اما ديگري شيوه ظلم و ستم را درپيش گرفت و به اين وسيله خودش را در چاه ظلمت گرفتار کرد . حاکم عادل ، جواهرهاي خزانه مملکت را براي بهبود وضع مردم خرج کرد و به دستگيري از بيچارگان و تهيدستان پرداخت . اما حاکم ظالم ، براي آنکه بر جواهرات خزانه خود بيفزايد ، مالياتهاي سنگين و کمرشکن ، از مردم بيچاره گرفت .
به مرور زمان ، در سرزميني كه حاكم عادل حكومت مي كرد ، خزانه مملكت خالي شد ، اما مردم به آسايش و راحتي رسيدند . حاكم براي افراد فقير و درويش ، خانه و سرپناه ساخت . عدل و داد او باعث شد که اوضاع زندگي همه مردم خوب شود و شادي و سرور و خوشبختي بر همه جا سايه افکند . مردم وقتي عدالت حاکم جوان را ديدند ، با او يكدل شدند و در مشکلات و مصيبتها ، يار و همراه او بودند . اما حاکم ظالم ، روز به روز بر دامنه ثروت و دارايي خود مي افزود و مي گفت خوشبختي سرزمينش در اين است که خزانه مملکت ، هميشه پر از طلا و جواهر باشد . او آنقدر دستمزد لشکريانش را کم کرد که به تدريج ، مهر حاکم جوان از دل آنها بيرون رفت و در دل با او دشمن شدند . بازرگانان کشورهاي همسايه نيز وقتي كه شنيدند در آن کشور ، ظلم و ستم حکومت مي کند ، رابطه خود را با بازرگانان آن قطع کردند . خريد و فروش متوقف / و بازارها کساد شد . به اين ترتيب ، کشور ضعيف شد و دشمن که از اين وضعيت با خبر شده بود ، به آنجا حمله کرد . حاکم ظالم که از ابتداي حکومت خود ، کوچکترين خدمتي به مردم نکرده بود ، نمي توانست انتظار ياري از سوي مردم داشته باشد . او آنقدر ظلم کرده بود که مردم براي فرا رسيدن مرگش دعا مي کردند . پس کسي ياريش نکرد و شکست خورد . اما بشنويد از حاکم عادل ، او که هميشه به فکر مردم بود ، در سختي ها نيز مردم را در کنار خود داشت . اين دو حاکم پير شدند و بالاخره مردند . اما حاکم عادل ، خوبيهاي خود را به عنوان عمل نيک به آن دنيا برد و نامش به نيکي ماند و حاکم ظالم ، ظلم و بيدادگري را توشه آخرت خود ساخت و نامش به بدي ماند .
نکته ها:
قوام دولت و ملت به عدالت است
از ديدگاه علي عليه السلام مقوله عدالت چنان ارزشمند و پراهميت است که ناديده گرفتن آن، ثبات اجتماعي را متزلزل مي کند و شکست يک ملت را موجب مي شود. و اجراي آن مايه پايداري و استحکام جامعه است : «العدل قوام البريّة و الظلم بوار الرعيّة.»(1) يعني : عدالت، مايه قوام و پايداري مردم است و ستم و ظلم، موجب هلاک ملت است.
انسجام و حفظ وحدت اجتماعي و امنيت عمومي در گرو برخوردها و رفتارهاي عادلانه مي باشد و به عکس، تفرقه و جدايي، اختلاف گروهي و ملي و تشنجات اجتماعي، از ظلم و بي عدالتي برمي خيزد. عدل و دادگري نه تنها باعث قوام و استمرار اجتماع انساني است و نوع آنها را گرد هم آورده و جامعه سالم و پيشرفته اي را به وجود مي آورد بلکه برترين عامل نگهدارنده حکومتها و دولتهاست.
دولتها و حکومتهايي که به عدالت رفتار نکنند پايه حاکميتشان بسيار سست و ضعيف است و اقتدارشان موقت خواهد بود؛ زيرا با ستمگري و بي عدالتي، نابودي خود را امضا کرده اند. حضرت علي عليه السلام در اين باره مي فرمايند : «مَنْ جارَتْ ولايتُهُ زالت دولَتُهُ.»(2) يعني : کسي که در دايره حکومتش ظلم و ستم کند، حکومتش از بين خواهد رفت. و يا «مَنْ عَمِلَ بالعدلِ حَصَّنَ اللهُ مُلْکَهُ»(3) يعني : کسي که به عدالت عمل کند خداوند قلمرو حکومتش را حفظ خواهد نمود. و در حفظ ثبات و پايداري دولت مي فرمايند : «ثباتُ الدول بالعدل.»(4) يعني : ثبات و پايداري دولتها، به برپايي قسط و عدل است. و يا : «زينُ المُلکُ العدل.»(5) يعني : زينت پادشاهي و زيور حکومت داري، اجراي عدالت است.
در نظم و نثر فارسي که غالبا منشأ روايي دارند نيز به اين موضوع اشاره شده است. سعدي چنين سروده است :
خبر داري از خسروان عجم / که کردند بر زير دستان ستم؟
نه آن شوکت و پادشاهي بماند / نه آن ظلم بر روستايي بماند
خطا بين که بر دست ظالم برفت / جهان ماند و او با مظالم برفت
خنک روز محشر تن دادگر / که در سايه عرش دارد مقر
چو خواهد که ويران شود عالمي / کند ملک در پنجه ظالمي (6)
اين شاعر و اديب نامور با استعانت از سخن علي عليه السلام که فرمودند : «ليستْ تَصْلُحُ الرعيةُ اِلّا بصلاح الولاةِ و لا تَصْلُحُ الولاة اِلّا باستقامة الرعية.»(7) چنين سروده است :
که خاطر نگهدار درويش باش / نه در بند آسايش خويش باش
خرابي و بد نامي آيد زجور / رسد پيش بين اين سخن به غور
بر آن باش تا هرچه نيت کني / نظر در صلاح رعيت کني
از آن بهره ورتر در آفاق نيست / که در ملک راني به انصاف نيست
پاورقي ها:
1 -همان، ص 141، ح 857 و 856.
2 -همان، ج 2، ص 187، ح 715.
3 -همان، ص 209، ح 1068.
4 -همان، ج 1، ص 329، ح 30.
5 -همان، ص 385، ح 23.
6 -بوستان سعدي باب اول ص 59
7 -يعني : کار ملت جز با اصلاح زمامداران و وضع زمامداران جز با درستي کار ملت اصلاح نمي شود. نهج البلاغه، خطبه216.
حکايت عبرت آموز شکار شير و گرگ و روباه
آورده اند که : شير و گرگ و روباهي ، با هم پيمان بستند و براي شکار به کوهستان رفتند . شير بر آنها منت گذاشت و با آنها همراه شد و روباه و گرگ نيز در رکاب شير حرکت کردند . آنان موفق شدند گاو وحشي ، بز و خرگوشي چاق را شکار کنند . آنها جانوراني را که شکار کرده بودند ، با چنگ و دندان به بيشه اي که پناهگاه آنان بود ، بردند . لاشه شکارها را درميان بيشه انداختند تا درباره تقسيم آنها تصميم گيري کنند . گرگ و روباه که خود نيز در شکار آن جانوران سهمي داشتند ، طمع در گوشت جانوران شکار شده کردند . آنها نزد خود پنداشتند که شير ، سهم آنها را به درستي و از روي عدل و انصاف مي دهد .
شير که به انديشه آنها پي برده بود ، در ابتدا سکوت کرد و چيزي نگفت و رازشان را فاش نساخت . شير که از طمع گرگ و روباه آزرده خاطر شده بود ، با خود انديشيد که : " آنان به جرم نشناختن منزلت شاهي چون شير و اين تصور باطل که شاه هم چون بندگانش خسيس است ، بايد ادب شوند . آنان قدر عطاهاي بزرگ منشانه مرا ندانسته اند و بايد سزاي طمع کاري و بد گماني خود را بدهند . " اما شير با همه اين انديشه ها ، ظاهري خندان داشت و قهر و کين خود را آشکار نکرد . با خود گفت که اين دو موجود طمعکار و قدر ناشناس ، بايد سزاي گستاخي خود را ببينند . آنچنان درسي به آنها بدهم که براي هميشه به يادگار بماند .
شير رو به گرگ کرد و گفت : " اي گرگ ، به نيابت از من ، اين جانوران شکار شده را قسمت کن و به اين وسيله به ما عدالت را بياموز . "
گرگ اطاعت کرد و در جواب شير گفت : " گاو وحشي فربه و بزرگ ، سهم شير بزرگ با فرّ و شکوه است و بز که جانوري ميانه است ، سهم من باشد ، و خرگوش نيز سهم روباه / تا تناسب و عدالت رعايت شود . "
شير که از سخنان گرگ عصباني شده بود ، گفت : " تو که يک جانور بي ارزش هستي ، چگونه جسارت مي کني خودت را با من مقايسه کني و خود را در رديف من قرار دهي ؟ " سپس به گرگ دستور داد تا جلوتر بيايد . وقتي گرگ به شير نزديک شد ، شير با يک ضربه او را پاره کرد و کشت .
پس از آن ، شير روي خود را به روباه کرد و گفت : " اي روباه ، تو اين شکارها را قسمت کن . "
روباه که از كشته شدن گرگ ، عبرت گرفته بود ، پس از آنکه سپاس خود را دربرابر شير به جا آورد ، گفت : " اي شير ، اين گاو فربه براي ناهار شما / و بز براي عصرانه تان / و خرگوش هم براي شام سلطان باشد . جز تو اي شير ژيان ، هيچکس را از آنها سهمي نيست .
شير از اين پاسخ روباه شادمان شد و از روباه پرسيد که : " اي روباه اين دادگري را از چه کسي آموخته اي و از کدام معلم اين تجربه و انصاف را فرا گرفته اي ؟ "
روباه گفت : " از گرگي که هم اکنون به سر پنجه قدرت شير دريده شد و از پاي درآمد ، فهميدم که هرچه شکار شود و هرکه شکار کند ، جز سلطان وحوش كسي شايسته آن نيست و جز شير كسي از آن سهم ندارد . شير از زيرکي روباه و تسليم و ارادت او خوشحال شد و گفت : " اکنون اي روباه عاقل ، چون تو خود را هم رتبه ما ندانستي و خويش را نيست انگاشتي تا زماني که زنده اي ، يار و ياور مايي . تو از سهم خودت گذشتي تا خوراک يک روز ما بي کم و کاست آماده شود . به پاس اين کار تو ، همه جانوران شکار شده از گاو وحشي و بز و خرگوش را به تو مي بخشم . تو نزد من گرامي هستي . چراکه از گرگ خودپسند پند گرفتي و آن را بکار بستي . روباه خداوند بزرگ را سپاس گفت و شکر کرد که شير بعد از گرگ او را خوانده است و با خودش گفت : " خدا به من رحم کرد . اگر شير ابتدا از من خواسته بود که شکارها را قسمت کنم ، مانند گرگ هلاک مي شدم . چه خوب شد که از بي احتياطي و سوء تدبير و طمع خام آن گرگ ، پند گرفتم و از مهلکه جستم .
داستان بسيار زيبا و واقعي تدى استودارد
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ ميگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانشآموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچههاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پيببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمانناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درسخواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نميدهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش ميبرد.»
خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هديهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را ميداديد.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش «زندگي» و «عشق به همنوع» به بچهها پرداخت و البته توجه ويژهاى نيز به تدى ميکرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او يکى از با هوشترين بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشتهام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشتهام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصيل ميشود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامهاى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پاياننامه کمى طولانيتر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و ميخواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته ميشود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگينها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که ميتوانم تغيير کنم از شما متشکرم.»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه ميکنى. اين تو بودى که به من آموختى که ميتوانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.»
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
نکته ها:
همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ... وجود فرشتهها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
درسهايي از يک قصه قرآني
نويسنده: عليرضا تاجريان
اشاره: «لقد کان في قصصهم عبره لاولي الالباب»(1)
«در بيان آثار و سرگذشت گذشتگان عبرتي است بر صاحبان خرد.»
قرآن بارها سرگذشت پيامبران و اصحاب آنان را نقل کرده است و مسلمانان را تشويق کرده است تا از سرگذشت گذشتگان عبرت گيرند. يکي از قصه هاي قرآني، داستان موسي (ع) و حضرت خضر (ع) است که موسي به امر خداوند بزرگ قرار است تا به ديدار و شاگردي خضر (ع) که علم لدني ويژه اي دارد، برود، تا از او کسب علم و دانش کند. …
بايد توجه داشت که قصه هاي قرآني با داستان هاي کتاب ديگر، تفاوت هاي بسياري دارد؛ قصه هاي قرآني يافتني است، نه بافتي؛ عبرت آموز است نه سرگرمي؛ حق است، نه باطل؛ آموزنده است نه بدآموز.
قصه رويارويي موسي (ع) با حضرت خضر (ع) نيز درسهاي بسياري براي صاحبان خرد و انديشه دارد، بنابراين در ابتدا، اين قصه قرآني را نقل خواهيم کرد و سپس به برخي از درسهاي تربيتي و مديريتي که از اين قصه قرآني مي توان دريافت، اشاره خواهيم کرد.
قصه شاگردي موسي (ع)
خداوند به حضرت موسي (ع) امر مي كند تا به ديدار و شاگردي معصومي رود كه، علم لدني ويژه اي دارد. حضرت، به همراه فردي، طي طريق كرده، مصمم است تا ايشان را بيابد، اگر چه عمري را در اين راه، صرف كند.
وعدگاه، جايي است كه ماهي بريان شده همراه آنان زنده شود و راه دريا را پيش گيرد؛ اين اتفاق، رخ مي دهد؛ ولي جوان همراه موسي (ع) از فرط خستگي فراموش مي كند تا خبر دهد؛ بعد از طي مسافتي و گرسنه شدن، جريان را متوجه مي شوند و به همانجا برمي گردند. هنگامي كه موسي، خضر را ملاقات مي كند، پرنده اي در برابر آنان قطره اي از آب دريا را با منقارش برمي دارد و بر زمين مي ريزد. خضر (ع) به موسي (ع) مي گويد: آيا رمز اين كار را دانستي؟ او به ما مي آموزد كه علم ما در برابر علم خداوند، همانند قطره اي در برابر درياي بي كران است.
حضرت موسي (ع) تقاضاي شاگردي حضرت خضر (ع) را دارد؛ موسي به خضر مي گويد: آيا اجازه مي دهي در پي تو بيايم تا از آنچه براي رشد و كمال به تو آموخته اند، به من بياموزي؟
اما خضر (ع) نمي پذيرد! و در پاسخ موسي (ع) مي گويد: تو هرگز نمي تواني بر همراهي من صبر كني. و چگونه بر چيزي كه آگاهي كامل به اسرار آن نداري صبر مي كني؟
اما موسي (ع) اصرار مي كند، تا اينكه خضر مي پذيرد؛ به اين شرط كه در مقابل كارهاي عجيب او سكوت كند؛ تا در فرصت مناسب، معلم الهي خود به تبيين آن، بپردازد.
حضرت موسي و خضر به راه مي افتند و سوار كشتي مي شوند. خضر (ع) كشتي را كه در پهنه درياست، سوراخ مي كند؛ موسي (ع) شرط خود را فراموش كرده، اعتراض مي كند؛ آيا كشتي را سوراخ كردي تا سرنشينان آن را غرق كني؟ راستي كه كار ناروايي انجام دادي!
اما خضر (ع) به موسي تذكر مي دهد؛ آيا نگفتم كه نمي تواني همراه من شكيبايي كني؟
موسي (ع) با تذكر خضر متنبه شده و سكوت اختيار مي كند و به خضر مي گويد: مرا به خاطر ترك قرار مواخذه مكن و از اين كارم بر من سخت مگير.
موسي (ع) و خضر (ع) به راه خود ادامه مي دهند تا اينكه با كودكي نابالغ روبه رو مي شوند. خضر (ع)، آن كودك نابالغ را به قتل مي رساند!
موسي (ع) شديداّ اعتراض مي كند؛ آيا بي گناهي را بدون آنكه كسي را كشته باشد، كشتي؟ به راستي كار زشت و منكري انجام دادي!
اين بار خضر (ع) با تذكر سختي موسي (ع) را شرمنده مي كند؛ آيا نگفتمت كه نمي تواني همپاي من صبر كني؟
موسي (ع) اين بار خود شرط مي كند در صورت تكرار، معلم الهي مصاحبت با موسي (ع) را رها كند؛ از اين پس اگر چيزي از تو پرسيدم، مصاحبت مرا مپذير كه از سوي من معذور خواهي بود.
موسي (ع) و خضر (ع) به راه خود ادامه مي دهند تا به يك آبادي مي رسند، در حال گرسنگي و بي پولي، از مردمان آن آبادي درخواست طعام مي نمايند، ولي آنان از خست و طمع از پذيرايي ابا مي كنند و از مهمان كردن آن دو، سرباز مي زنند. در اين ميان، حضرت موسي (ع) و خضر (ع) با ديوار در حال سقوط روبرو مي شوند كه در حال فرو ريختن بود. پس حضرت خضر (ع) با آن حال خستگي و گرسنگي مفرط، ديوار را به پا مي سازد!
حضرت موسي (ع) با تعجب و با ملايمت توام با بي حوصلگي حاصل از خستگي و گرسنگي، اعتراض مي كند؛ لااقل خوب بود بر اين عمل، مزدي دريافت مي كردي تا با آن رفع گرسنگي مي كرديم.
بلافاصله حضرت خضر (ع) تخلف از شرط را به موسي (ع) تذكر مي دهد و اعلام جدايي مي كند؛ اين هنگام جدايي ميان من و توست، پس تو را از راز آنچه نتوانستي بر آن صبر كني آگاه مي سازم.
خضر (ع) قبل از جدا شدن، فلسفه كارهايش را با منطق الهي، توضيح مي دهد و به موسي (ع) مي گويد كه همه اين كارها به امر خدا صورت گرفته است و هيچ كدام به راي شخصي، نبوده است:
در حادثه اول، كشتي متعلق به مردماني فقير بود، ماموران حكومتي به مصادره كشتيهاي سالم مي پرداختند، با معيوب كردن، كشتي از تصرف مصون ماند.
در حادثه دوم، پسر بچه، از آن پدر و مادر مومني بود، ليكن در شرارت، اين پسر بچه چنان بود كه از او، خوف منحرف كردن آن دو، مي رفت؛ پس به حياتش خاتمه داده شد؛ و به جاي او، فرزندي صالح، به آن دو عطا شد.
در حادثه سوم، ديوار متعلق به دو يتيم بود كه زير آن، گنجي برايشان قرار داشت و پدرشان فرد صالحي بود؛ از اين رو، ديوار ترميم شد، تا گنج حفظ شود، تا اينكه دو كودك به سن بلوغ برسند و آن گاه گنج خويش را كه رحمتي از سوي پروردگارت بود، استخراج كنند.
درس اول: هجرت براي كسب علم
اسلام به علم ارزش والايي داده است و قرآن بارها انسان ها را به كسب علم دعوت نموده است؛ قرآن هفت مرتبه با فرمان «سيرو في الارض» مسلمانان را به سير در زمين و جهانگردي هدف دار دعوت كرده و هفت مرتبه با جمله «او لم يسيروا» كساني را كه سير نمي كنند، توبيخ كرده است.
همچنين در قرآن مي خوانيم: كساني كه با ترك هجرت و ماندن در ديار فساد، هدف و عقيده خود را از دست داده و به خود ستم كرده اند، هنگام مردن فرستگان از آنها مي پرسند: در چه وضعي بوديد، گويند: در زمين مستضعف بوديم: (قالوا كنا مستضعفين في الارض). فرشتگان اين توجيه را نمي پذيرند و به آنها مي گويند: مگر زمين خدا گسترده نبود تا در آن هجرت كنيد: (الم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فيها).
حديت معروف «اطلبوا العلم و لو بالصين» كه به مسلمانان اجازه مي دهد براي تحصيل علم، حتي به كشور كفر سفر كنند (البته به شرطي كه بتوانند عقيده خود را حفظ كنند)، از ارزش و جايگاه ويژه هجرت براي كسب كسب علم و دانش حكايت دارد.
حضرت موسي (ع) نيز براي كسب علم و دانش، به بيابانگردي تن مي دهد تا از معلمي همچون خضر (ع) استفاده كند. حضرت موسي (ع) خود پيامبر خداست اما درخواست شاگردي حضرت خضر (ع) را دارد و اين نشان مي دهد كه علم انبياء نيز، محدود و قابل افزايش است و پيامبران اولوالعزم نيز از فراگيري دانش دريغ نداشتند.
درس دوم: ادب و تواضع شاگرد در مقابل استاد
حضرت موسي (ع) اين گونه درخواست خود را براي شاگردي حضرت خضر (ع) مطرح مي كند؛ آيا اجازه مي دهي در پي تو بيايم تا از آنچه براي رشد و كمال به تو آموخته اند، به من بياموزي؟
از همين جمله مي توان نكات متعددي در ادب و تواضع شاگرد نسبت به استاد دريافت كرد؛ موسي همراهي خود را با اجازه آغاز مي كند، خود را شاگرد و خضر را استاد خود معرفي مي كند، تعليم استاد را مايه رشد خود مي داند و …
بنابراين مي توان گفت كه:
1- براي كسب علم و دانش، بايد در مقابل استاد، ادب و تواضع داشت.
2- كسي كه عاشق علم و آموختن است، بايد تلاش و حركت كند.
3- مسافرت با عالم و تحمل سختي در راه كسب علم و دانش براي رسيدن به رشد و كمال ارزش دارد.
4- طالب علم بايد به دنبال علم باشد و شخصيت زده نباشد. موسي (ع) به شرط يادگيري حركت مي كند، نه به عنوان هيئت همراه و تشريفات.
5- پيمودن راه تكامل و رسيدن به معارف ويژه الهي به معلم و راهنماي الهي نياز دارد.
6- دانش ارزش آفرين است كه مايه رشد باشد، نه غرور و مجادله.
درس سوم: صبر و شکيبايي در راه علم
حضرت خضر (ع) در پاسخ به درخواست حضرت موسي (ع) براي شاگردي اش مي گويد: تو هرگز نمي تواني بر همراهي من صبر کني. و چگونه بر چيزي كه آگاهي كامل به اسرار آن نداري صبر مي كني؟
پاسخ خضر (ع) چند درس تربيتي دارد.
1- مربي و معلم بايد از ظرفيت شاگرد آگاه باشد.
2- ظرفيت افراد متفاوت است حتي موسي (ع) تحمل کارهاي خضر (ع) را ندارد.
3- رشد علمي بدون صبر، ميسر نيست.
4- آگاهي و احاطه علمي، ظرفيت و صبر انسان را بالا مي برد.
5- صبر در راه تحصيل، ادب و شرط تعلم است.
درسهايي از حادثه اول؛ سوراخ کردن کشتي نيازمندان
بعد از آنکه حضرت خضر (ع) درخواست موسي (ع) را مي پذيرد، آنها سوار کشتي مي شوند، اما خضر (ع) آن کشتي را سوراخ مي کند و موسي (ع) به اين کار خضر (ع) اعتراض مي کند. خضر در هنگام جدايي فلسفه اين کار را مصون ماندن کشتي از دست ماموران حکومتي اعلام مي کند. اين حادثه چند درس مهم به ما مي آموزد:
1- فراگيري علم، محدود به زمان و مکان و وسيله خاصي نيست: (در دريا و سوار بر کشتي و در سفر هم مي توان آموخت.)
2- اگر علم و حکمت کسي را پذيرفتيم، در برابر کارهايش، حتي اگر به نظر ما عجيب آيد، سکوت کنيم.
3- گاهي لازمه آموزش، خراب کردن چيزي است.
4- سوراخ کردن کشتي، تصرف بي اجازه در مال ديگري و زيان و خسارت رساندن به مال و جان خود و ديگران بود، بنابراين حضرت موسي به جا اعتراض کرد.
5- معلم و استاد مي تواند شاگرد را مواخذه کند. (حضرت خضر (ع) بعد از اعتراض موسي به او تذکر مي دهد.)
6- در آموزش و پرورش نبايد کار را بر شاگردان سخت گرفت. (موسي (ع) به خضر (ع) مي گويد: مرا به خاطر ترک قرار مواخذه مکن و از اين کارم بر من سخت مگير.)
7- آنچه انسان مشاهده مي کند، چهره ظاهري امور است که چه بسا، چهره باطني نيز دارد. ظاهر کارهاي خضر (ع) در ديد موسي (ع) خلاف بود، ولي در باطن آن، راز و رمز و حقيقتي نهفته بود.
8- معيوب کردن کشتي براي آن بود که به دست ماموران حکومتي نيفتد و آن بينوايان، بينواتر نشوند، در واقع دفع افسد به فاسد بود، که تشخيص آن کارشناس مي خواهد. دفع افسد به فاسد جايز و رعايت اهم بر مهم لازم است.
9- حکيم، هرگز کار لغو نمي کند و اعمالش بر اساس مصلحت است.
10- بايد تدابيري انديشيد و حاکمان غاصب را از دست يابي به اموال مردم محروم کرد.
درس هايي از حادثه دوم؛ گرفتن جان کودک نابالغ
حضرت خضر (ع) عذرخواهي موسي (ع) را مي پذيرد و اجازه همراهي به او مي دهد تا اينکه حادثه دوم، اتفاق مي افتد و خضر (ع) کودکي نابالغ را به قتل مي رساند و حضرت موسي (ع) شديداً به اين کار خضر اعتراض مي کند. از اين حادثه مي توانيم درس هاي زير را بياموزيم:
1- استاد، پس از پذيرش اشتباه و عذرخواهي شاگرد، بايد آموزش و ارشاد را ادامه دهد. (خضر عذرخواهي موسي را مي پذيرد و اجازه همراهي به او مي دهد.)
2- حيات و مرگ انسان ها به دست خداست، خضر همچون عزرائيل مامور گرفتن جان آن کودک نابالغ بود و کار او به فرمان خدا و بر اساس مصلحت الهي صورت گرفت.
3- مراعات شرع، مهم تر از تعهدات اخلاقي است. (موسي به دليل اينکه قتل از منکرات است، سکوت را جايز ندانست و از تعهد اخلاقي که داده بود، دست برداشت.)
4-قانون قصاص، در دين موسي (ع) نيز بوده است: (اعتراض موسي اين بود که چرا نوجواني را که قاتل نبود کشتي)
5- شناخت معروف و منکر کار آساني نيست، گاهي آنچه نزد کسي معروف است، نزد ديگري منکر جلوه مي کند.
6- اولياي خدا، در علم و ظرفيت يکسان نيستند.
7- درباره عملکرد خود، راي منصفانه بدهيم.( موسي مسئوليت بي صبري خود را بر عهده گرفت.)
8- حضرت خضر (ع) با قتل آن کودک نابالغ، خواست به موسي (ع) بياموزد که چه بسا مرگ فرزند به مصلحت والدين است و خداوند با اعطاي فرزندي ديگري داغ قبلي را جبران مي کند. (در حديث آمده است: خداوند به جاي آن پسر، دختري به آن دو مومن داد که از نسل او پيامبران الهي پديد آمدند.) آري فرزند، امانت خداست نزد والدين، نه ملک آنها. و هر گاه خداوند اراده کند حق دارد، امانت خود را بگيرد.
9- گاهي فرزند، سبب انحراف والدين مي شود و گاهي والدين، فرزند را به انحراف مي کشانند.
10- اين کار حضرت خضر (ع) به امر خداوند و بر اساس علم غيب صورت گرفته است و هيچ کس حق ندارد ديگري را از ترس ارتکاب جرم در آينده به قتل برساند و به همين جهت است که حضرت موسي (ع) به اين کار حضرت خضر (ع) اعتراض مي کند.
11- خداوند به پدر و مادر با ايمان، عنايت خاص دارد.
12- بايد فتنه ها را پيش بيني کرد و از ريشه خشکاند.
13- گرفتار شدن مومنان به بعضي ناگواري ها، براي حفظ ايمان و عقيده آنان است.
14- اگر خداوند چيزي را از مومن بگيرد، بهتر از آن را مي دهد.
15- آنچه مهم است، سلامتي، پاکي و محبت فرزند به والدين است، نه دختر يا پسر بودن فرزند. (خداوند به جاي آن پسر، دختري به آن دو مومن داد.)
درس هايي از حادثه سوم؛ ساختن ديوار يتيمان
پس از دو ماجراي گذشته که خضر (ع) در يکي کشتي را سوراخ کرد و ديگري کودک نابالغي را به قتل رساند، در اين ماجرا، به تعمير و اصلاح ديواري اقدام مي کند که حتي صاحب آن درخواست نکرده است، چه رسد به آن که خضر (ع) بخواهد از او مزدي دريافت کند! حادثه سوم نيز درس هاي آموزنده اي دارد:
1- تغيير مکان براي کسب تجربه جديد يک ارزش است.
2- انبياء گاهي در شدت نياز به سر مي بردند. ( موسي و خضر در حال گرسنگي و خستگي به آن آبادي رسيدند و درخواست طعام نمودند.)
3- گر چه نيازمند به حداقل قناعت مي کند، ولي کرامت انساني مي گويد که در حد ضيافت پذيرايي کنيد. (اهل آبادي از مهمان کردن موسي و خضر (ع) سرباز زدند.)
4- لازم نيست مهمان آشنا باشد، از مهمان غريبه و در راه مانده نيز بايد پذيرايي کرد.
5- اولاي الهي اهل کينه و انتقام نيستند، گرچه اهالي آن آبادي، آنان را مهمان نکردند، ولي خضر به آنان خدمت کرد.
6- بي اعتنايي و بي مهري مردم، در خدمت ما به آنان تاثير منفي نگذارد.
7- وقتي نياز را ديديم، دست به کار شويم و منتظر دعوت و بودجه و همکار و آيين نامه نباشيم.
8- وقتي کاري را مفيد و لازم تشخيص داديم، به انتقاد اين و آن کاري نداشته باشيم.
9- کار کردن و مزد گرفتن ننگ نيست.
10- يک جا فرزند به دليل حفظ ايمان والدين کشته مي شود و در جاي ديگر به دليل صالح بودن پدر، سرمايه فرزند در زيرزمين حفظ مي شود.
11- حفظ اموال يتيم واجب است.
12- ذخيره سازي ثروت براي فرزندان، جايز است.
13- فرزند نابالغ مي تواند مالک باشد، اما شرط تصرف او در اموال، بلوغ و رشد است.
14- نيکي پدران، در زندگي فرزندان اثر دارد.
درس هايي از لحظه فراق موسي و خضر (ع)
حضرت موسي (ع) با پرسش ها و اعتراض هي مکرر و تنها گذاشتن حضرت خضر (ع) در ساختن ديوار، زمينه جدايي خود را از خضر (ع) فراهم کرد. اما همين لحظه فراق موسي و خضر (ع) نيز درسهايي آموزنده دارد:
1- اگر با کسي در شيوه عمل اختلاف داريم و يکديگر را درک نمي کنيم، بي آنکه مقاومت کنيم از هم جدا شويم.
2- وقتي به هر دليلي از کسي جدا مي شويم، ادب را مراعات کنيم.
3- هر جدايي، نشانه کينه و عقده و غرور و تکبر نيست. (موسي (ع) چون از بصيرت کارهاي خضر (ع) برخوردار نبود، از وي جدا شد.)
4- چه بسيار فراق ها که ناشي از کم صبري يا بي صبري است. (حضرت موسي (ع) نتوانست بر کارهاي خضر (ع) صبر پيشه کند و اعتراض کرد.)
5- به کوچک ترين اختلاف، دوستان خود را از دست ندهيم. حضرت خضر (ع) و موسي (ع) پس از سه مرحله از هم جدا شدند.
6- هر چه سريع تر ابهام ذهني ديگران را نسبت به خود برطرف کنيم. (حضرت خضر (ع) در هنگام جدايي، فلسفه کارهاي خود را براي موسي (ع) تشريح کرد.)
درس هاي مديريتي
قصه حضرت موسي (ع) و خضر (ع) دو اصل مهم مديريت اسلامي را گوشزد مي كند:
1- اعمال مديريت بر اساس اختيار نيروها
2- اعمال مديريت بر اساس بصيرت نيروها
در اين قصه قرآني، حضرت موسي (ع) نه از خضر (ع) اطاعت مي کند و نه همراهي و مساعدتي دارد! و نه اينکه، حضرت خضر به او فرماني مي دهد. از طرفي، توبيخي هم از جانب خداوند، نسبت به حضرت موسي (ع) نمي بينيم؛ با وجودي که اين معلم بزرگوار، از جانب خدا معرفي شده است و حضرت موسي، به حکمت و مديريت خضر (ع) شک ندارد؛ با اين وجود، از همراهي و کمک به او خودداري کرده، حتي اعتراض هم مي کند. خضر (ع) هم، به موسي (ع) کاري را تحميل نمي کند و حتي به او اعتراض هم نمي کند که: مگر خدا مرا به معلمي معرفي نکرد؟ و مگر من از علم لدني برخوردار نيستم، پس چرا از من تبعيت نمي کني؟
خدا هم موسي (ع) را مواخذه نکرده است، هر چند به ايشان امر کرده که شاگردي خضر (ع) کند، اما خداوند به موسي (ع) نمي گويد: مگر نگفتم: اين معلم از جانب من است: چرا تبعيت نکردي؟، چرا دست روي دست گذاشتي و در سوراخ کردن کشتي، کمکش نکردي؟! چرا در جريان کشتن کودک نابالغ، تماشاچي بودي؟ و بلکه به او اعتراض هم کردي؟! چرا در حالي که خضر تشنه و گرسنه بود و آن ديوار را مي ساخت به او کمک نکردي؟.
عدم مواخذه حضرت موسي (ع) از سوي خداوند بزرگ، نشان مي دهد حتي در سطح عمل يک معصوم با معصوم ديگر، تبعيت از روي ميل و رغبت صورت مي گيرد؛ و اين ميل و رغبت، از بصيرت به عمل بر مي خيزد.
در نظام مديريت ولايي و الهي، شوق و رغبت، محور اعمال مديريت و تحقق تبعيت از نيروهاي تحت فرمان است و اين سنت الهي است که انسان بر اساس اختيار، اعمال راي و اعمال اراده کند. بنابراين درس اول مديريتي اين قصه قرآني، اعمال مديريت بر اساس اختيار نيروها است.
وقتي حضرت موسي (ع) به اصرار مي خواهد در خدمت حضرت خضر (ع) قرار بگيرد، او نمي پذيرد و تذكر مي دهد؛ تو هرگز نمي تواني بر همراهي من صبر كني. و چگونه بر چيزي كه آگاهي كامل به اسرار آن نداري صبر مي كني؟
حضرت خضر (ع) علت عدم صبر را، عدم بصيرت معرفي مي نمايد. حضرت موسي (ع) بدون بصيرت، چيزي را قبول نمي كند در مقابل كارهاي حضرت خضر (ع) اعتراض نيز مي كند. حضرت خضر (ع) نيز كه خود به اين امر آگاه است، اعتراض هاي موسي را به دليل عدم بصيرت و عدم احاطه به موضوع، مي داند و به همين خاطر، رغبتي به همراهي موسي ندارد.
حضرت موسي (ع) اصلاَ از خضرت خضر (ع) تقليد نمي كند و خضرت خضر (ع) نيز، موسي را به انجام كارها مجبور نمي سازد.
از نظر موسي (ع) ظاهر اعمال حضرت خضر (ع)، خلاف شرع بود، و وظيفه شرعي او، امر به معروف و نهي از منکر بود و بايد اعتراض مي کرد، هر چند که خداوند حضرت خضر (ع) را تضمين کرده بود. کارهاي حضرت خضر (ع) نيز بر اساس بصيرت بود. بنابراين مي توان گفت که سنت الهي در امر تبعيت، محوريت بصيرت و اختيار مي باشد.
پس درس دوم مديريتي اين قصه قرآني، اعمال مديريت بر اساس بصيرت نيروها است؛ يعني در مديريت اسلامي براي آنکه نيروهاي زيرمجموعه را به اطاعت بکشانيم بايد بصيرت دهي مناسب، با توجه به نوع مسئوليت آنها، داشته باشيم.
اگر بخواهيم به يک جمعبندي در خصوص درسهاي مديريتي اين قصه قرآني دست يابيم، بايد گفت که مدير الهي، نه مي تواند اجبار کند و نه مي تواند بر اساس جهل و تقليد و تحريک، مردم را به اطاعت بکشاند؛ بلکه مسئول است که افراد تحت فرمانش، با آگاهي و اختيار، عمل کنند، نه با جهل و غفلت؛ چرا که آن اختياري هم که از روي جهل باشد، ارزش ندارد. پس مدير اسلامي، مسئول است که اختيار مردم، بر اساس شعور و آگاهي شان باشد، نه بر اساس جوسازي و تبليغ و اوضاع ويژه اي که پديد مي آيد.
پايان سخن اينکه ما نيز بايد به اين دو اصل مهم مديريتي (1- اعمال مديريت بر اساس اختيار نيروها 2- اعمال مديريت بر اساس بصيرت نيروها) توجه داشته باشيم و اگر يک مدير هستيم اين دو اصل مهم مديريتي را در مورد زيرمجموعه ها رعايت کنيم و يا اگر قرار است به عنوان يک فرد زير نظر مدير انجام وظيفه کنيم، بر انجام کارها بصيرت و آگاهي داشته باشيم و اختيارمان نيز از روي بصيرت و آگاهي باشد.
پاورقي:
1- يوسف/ 111
منابع:
1- تفسير قرآن کريم (آيات برگزيده)، محسن قرائتي، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، دفتر نشر معارف، چاپ نهم، پاييز 84
2- اصول مديريت اسلامي و الگوهاي آن، حجت الاسلام دکتر ولي الله نقي پورفر، چاپ نوزدهم، 1383
3- سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن، غلامرضا نيشابوري، انتشارات سيدجمال الدين اسدآبادي، چاپ سوم، 1381
















































سلام دوستان