۱- روزي‌ جعفربن‌ يحيي‌بن‌ خالد برمكي‌ در صحرايي‌ در كنار هارون‌الرشيد شتر مي‌راند، ناگهان‌ يك‌ قطار شتر با بار طلا جلو آمد، هارون‌الرشيد پرسيد كه‌ اين‌ گنجينه‌ از كجا مي‌آيد؟ گفتند: هديه‌اي‌ است‌ كه‌ علي‌بن‌ عيسي‌ از ولايت‌ خراسان‌ فرستاده‌ است‌ - آن‌ زمان‌ هارون‌، علي‌بن‌ عيسي‌ را والي‌ خراسان‌ كرده‌ و فضل‌بن‌ يحيي‌ برادر جعفر را عزل‌ كرده‌ بود - هارون‌ رو به‌ جعفر كرد و با سرزنش‌ گفت‌: اين‌ مال‌ در زمان‌ حكومت‌ برادرت‌ كجا بود؟ جعفر گفت‌: در كيسه‌هاي‌ صاحبان‌ اين‌ مال‌.


۲- شخصي‌ نزد معتصم‌ آمد و ادعاي‌ پيغمبري‌ كرد. معتصم‌ گفت‌: چه‌ معجزه‌اي‌ داري‌؟ گفت‌ مرده‌ زنده‌ مي‌كنم‌. معتصم‌ گفت‌: اگر چنين‌ معجزه‌اي‌ كني‌، به‌ تو ايمان‌ مي‌آورم‌، گفت‌: شمشير تيز بياوريد، معتصم‌ فرمان‌ داد تا شمشير مخصوص‌ او را آوردند و به‌ دست‌ مدعي‌ دادند. گفت‌: اي‌ خليفه‌، در برابر تو گردن‌ وزيرت‌ را مي‌زنم‌ و در همان‌ حال‌ زنده‌ مي‌كنم‌، معتصم‌ پذيرفت‌ و به‌ وزير خود رو كرد و گفت‌: چه‌ مي‌گويي‌؟ وزير گفت‌: اي‌ خليفه‌ تن‌ به‌ كشتن‌، دادن‌ كاري‌ سخت‌ است‌ و من‌ از او هيچ‌ معجزه‌اي‌ نمي‌خواهم‌، تو گواه‌ باش‌ كه‌ من‌ به‌ او ايمان‌ آوردم‌. معتصم‌ خنديد و به‌ او خلعت‌ داد و فردي‌ را كه‌ ادعاي‌ پيغمبري‌ مي‌كرد به‌ شفاخانه‌ فرستاد.


۳- اسماعيل‌بن‌ محمّد از فاضلان‌ و زبان‌آوران‌ زمان‌ خود بود و در ميان‌ برخي‌ از خلفا، ارج‌ و قربي‌ داشت‌. يك‌بار به‌ نيشابور آمد، از آب‌ و هواي‌ نيشابور لذت‌ برد و قنات‌هاي‌ زياد آن‌ را پسنديد. - مي‌گويند در آن‌ زمان‌، 12 هزار قنات‌ در نيشابور جاري‌ بود - اما از مردم‌ آن‌ شهر، به‌ خاطر كوتاهي‌ در خدمت‌، آزرده‌ خاطر شد و در همان‌ موقع‌ خليفه‌ به‌ او نوشت‌ كه‌ از آب‌ و هوا و مردم‌ آن‌ شهر به‌ ما خبري‌ بده‌، او در جواب‌ نوشت‌ كه‌ نيشابور جاي‌ خيلي‌ خوبي‌ است‌ البته‌ به‌ شرط‌ آن‌ كه‌ آبي‌ كه‌ زير زمين‌ است‌ روي‌ زمين‌ باشد و مردمي‌ كه‌ روي‌ زمين‌ هستند، زير زمين‌ باشند.


۴- پادشاهي‌ به‌ نديم‌ خود گفت‌ كه‌ نام‌ ابلهان‌ اين‌ شهر را بنويس‌، نديم‌ گفت‌: به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ نام‌ هر كس‌ را كه‌ بنويسم‌ مرا به‌ خاطر آن‌ سرزنش‌ و تنبيه‌ نكني‌، پادشاه‌ قول‌ داد كه‌ چنين‌ نكند. اول‌ نام‌ پادشاه‌ را نوشت‌. پادشاه‌ گفت‌: اگر ابلهيِ من‌ را ثابت‌ نكني‌، تو را مجازات‌ مي‌كنم‌. نديم‌ گفت‌: تو چكي‌ ] براتي‌ [ را به‌ مبلغ‌ صدهزار دينار به‌ فلان‌ نوكر خود دادي‌ كه‌ به‌ فلان‌ شهر دوردست‌ برود و آن‌ را نقد كرده‌ و بياورد. پادشاه‌ گفت‌: بله‌ درست‌ است‌. نديم‌ گفت‌: او در اين‌ شهر نه‌ زميني‌ دارد، نه‌ زني‌ و نه‌ فرزندي‌، اگر آن‌ مبلغ‌ را بگيرد، به‌ شهر ديگري‌ رود كه‌ پادشاهي‌ ديگر داشته‌ باشد و از قلمرو و اختيار تو دور باشد، چه‌ مي‌گويي‌؟ پادشاه‌ گفت‌: اگر او از ما روي‌ نگرداند و پول‌ را بياورد تو چه‌ مي‌گويي‌؟ نديم‌ گفت‌: در آن‌ صورت‌ نام‌ پادشاه‌ را بر مي‌دارم‌ و نام‌ او را مي‌نويسم‌.

۵- پادشاهي‌ از حاضران‌ مجلس‌ خود معمايي‌ پرسيد كه‌ آن‌ چيست‌ كه‌ پارسال‌ نرسيد، امسال‌ نمي‌رسد و سال‌ آينده‌ هم‌ نخواهد رسيد، سربازي‌ كه‌ در آن‌ مجلس‌ حاضر بود گفت‌: مواجب‌ من‌ است‌. پادشاه‌ خنديد و دستور داد تا مواجب‌ دوسالة‌ او را نقداً دادند و حقوق‌ آينده‌اش‌ را نيز دوبرابر كرد.

۶- سربازي‌ بود كه‌ وقتي‌ به‌ حمام‌ مي‌رفت‌، به‌ هنگام‌ بازگشت‌ مي‌گفت‌: فلان‌ رخت‌ من‌ گم‌ شده‌ و يا فلان‌ چيز غيبش‌ زده‌ است‌، يا آن‌ را پيدا كن‌ يا تاوانش‌ را بده‌ و... بالاخره‌ دعوايي‌ راه‌ مي‌انداخت‌ در آخر مزد حمامي‌ يا مبلغ‌ اصلاح‌ سر را نمي‌داد و بيرون‌ مي‌رفت‌. همة‌ حمام‌داران‌ او را مي‌شناختند و به‌ هيچ‌ حمامي‌ راهش‌ نمي‌دادند. سرباز بيچاره‌ به‌ حمام‌ رفت‌ و به‌ حمامي‌ قول‌ داد كه‌ ديگر به‌ مردم‌ تهمت‌ نزند و اجرت‌ حمام‌ و سرتراش‌ را بدهد و در اين‌ بين‌ چند نفر هم‌ شاهد بودند. وقتي‌ لُنگ‌ بست‌ و به‌ حمام‌ رفت‌، حمامي‌ لنگ‌دار را صدا كرد تا همة‌ لباس‌هاي‌ سرباز را پنهان‌ كند و فقط‌ كَمَر خنجر و كمر شمشير او را باقي‌ گذاشت‌. وقتي‌ از حمام‌ بيرون‌ آمد، ديد كه‌ هيچ‌ كدام‌ از لباس‌هايش‌ نيست‌. به‌ خاطر قولي‌ كه‌ داده‌ بود امكان‌ سخن‌ گفتن‌ هم‌ نداشت‌. چرا كه‌ شاهدان‌ حاضر بودند، لنگ‌دار، لنگ‌ را از بدن‌ او برداشت‌ و او برهنه‌ مادرزاد شد. به‌ ناچار كمر شمشير را بر كمر بست‌ و به‌ حمامي‌ گفت‌ من‌ هيچ‌ چيز نمي‌گويم‌ ولي‌ خودت‌ انصاف‌ بده‌، من‌ به‌ اين‌ شكل‌ به‌ حمام‌ آمده‌ بودم‌؟ حمامي‌ و حاضران‌ خنديدند و لباس‌ها را به‌ او پس‌ دادند و حمامي‌ به‌ او گفت‌: مي‌تواند هفته‌اي‌ يك‌ بار به‌ حمام‌ بيايد و مزد ندهد.


۷- مولانا سعيد مولتاني‌ از شاگردان‌ مولانا قطب‌الدين‌ خيلي‌ سياه‌چهره‌ بود. شبي‌ شيشة‌ دوات‌ بدون‌ آنكه‌ متوجه‌ شود روي‌ قباي‌ سفيدش‌ ريخت‌ و چند جاي‌ آن‌ سياه‌ شد و مولانا غافل‌ از اين‌ اتفاق‌، صبح‌ قبايش‌ را پوشيد و به‌ كلاس‌ درس‌ آمد، دوستانش‌ پرسيدند: مولانا چه‌ كار كرده‌اي‌؟ مولانا قطب‌الدين‌ به‌ جاي‌ او در پاسخ‌ گفت‌: هيچ‌ كاري‌ نكرده‌، فقط‌ عرق‌ كرده‌ است‌.


۸- روزي‌ حكيم‌ انوري‌ در بازار بلخ‌ راه‌ مي‌رفت‌، جمعي‌ را ديد، جلو رفت‌ و سرش‌ را داخل‌ برد تا ببيند چه‌ خبر است‌. ديد مردي‌ ايستاده‌ و قصيده‌هاي‌ انوري‌ را به‌ نام‌ خود مي‌خواند و مردم‌ تحسينش‌ مي‌كنند. انوري‌ جلو رفت‌ و گفت‌: اي‌ مرد اشعار چه‌ كسي‌ را مي‌خواني‌؟ گفت‌: اشعار انوري‌ را. گفت‌: تو انوري‌ را مي‌شناسي‌؟ گفت‌: چه‌ مي‌گويي‌؟ انوري‌ من‌ هستم‌. انوري‌ خنديد و گفت‌: شعر دزد شنيده‌ بودم‌ اما شاعردزد نديده‌ بودم‌.


۹- روزي‌ سلطان‌ محمود غازي‌ از طلحك‌ رنجيد و خواست‌ او را چوب‌ بزند. به‌ غلامانش‌ گفت‌: برويد به‌ باغ‌ و از درخت‌ ارغوان‌ چند شاخه‌ بياوريد. غلامان‌ به‌ دنبال‌ چوب‌ رفتند. جمعي‌ پشت‌ سر طلحك‌ ايستاده‌ بودند، طلحك‌ كه‌ دو زانو زده‌ بود به‌ آنان‌ گفت‌: بيكار نباشيد، تا وقتي‌ چوب‌ بياورند، شما پس‌گردني‌ بزنيد.


۱۰- ظريفي‌ بر سفرة‌ خسيسي‌ مرغ‌ سرخ‌كرده‌ ديد. گفت‌: عمر اين‌ مرغ‌ بعد از كشته‌ شدن‌ درازتر از سال‌هاي‌ حيات‌ او مي‌شود.


۱۱- جوحي‌ كنار رود دجله‌ آمد، تعدادي‌ از نابينايان‌ را ديد كه‌ مي‌خواستند از آب‌ عبور كنند. گفت‌ چرا اينجا جمع‌ شده‌ايد؟ گفتند: مي‌خواهيم‌ از آب‌ عبور كنيم‌. گفت‌: اگر راهنماي‌ شما بشوم‌ چه‌ مي‌دهيد؟ گفت‌ براي‌ هر نفر ده‌ گردو. گفت‌: دستتان‌ را به‌ هم‌ بدهيد تا شما را از آب‌ عبور بدهم‌. دست‌ اولين‌ نفر آنان‌ را گرفت‌ و وارد آب‌ شد. موج‌ تندي‌ آمد و يكي‌ از نابينايان‌ را با خود برد، نابينايان‌ فرياد زدند: اي‌ راهنما يكي‌ از دوستان‌ ما را آب‌ برد، او گفت‌: حيف‌ از ده‌ گردوي‌ من‌، در اين‌ حين‌، يكي‌ ديگر را آب‌ برد، فرياد زدند: يكي‌ ديگر را هم‌ آب‌ برد، گفت‌: حيف‌ از 20 گردو. ناگهان‌ يكي‌ ديگر را آب‌ با خود برد. دوباره‌ فرياد زدند و او گفت‌: حيف‌ از 30 گردو. يك‌ دفعه‌ فرياد زدند: اي‌ نادان‌ اين‌ چه‌ حرفي‌ است‌ كه‌ مي‌گويي‌ و اين‌ چه‌ راهي‌ است‌ كه‌ مي‌روي‌؟ از راهي‌ مي‌روي‌ كه‌ همه‌ را آب‌ برد. گفت‌: شما چرا ناراحتيد؟ من‌ ضرر مي‌كنم‌، از هر يك‌ نفري‌ از شما كه‌ كم‌ بشود، ده‌ گردو را از دست‌ مي‌دهم‌ و با وجود اين‌ چيزي‌ نمي‌گويم‌. شما چرا فرياد مي‌كشيد؟

۱۲- مؤذني‌ تكبير گفت‌، مردم‌ با عجله‌ به‌ سمت‌ مسجد آمدند و براي‌ صف‌ بستن‌ از يكديگر پيشي‌ گرفتند. ظريفي‌ در مسجد بود، گفت‌: به‌ خدا سوگند اگر، مؤذن‌ به‌ جاي‌ حي‌علي‌ الصلوة‌، حي‌علي‌ الزكوة‌ مي‌گفت‌ مردم‌ براي‌ فرار از مسجد از هم‌ پيشي‌ مي‌گرفتند.

۱۳- به‌ يكي‌ از بزرگان‌ بغداد گفتند: بيني‌ بزرگ‌ نشان‌دهندة‌ بزرگي‌ آلت‌ تناسلي‌ مرد است‌. در آن‌ نزديكي‌ها ظريفي‌ بود كه‌ بيني‌ بزرگي‌ داشت‌، او را به‌ حرمسرا بردند ] ... [ اما عكس‌ قضيه‌ ثابت‌ شد. صبح‌ بيني‌ او را بريدند و از خانه‌ بيرونش‌ كردند تا ديگري‌ فريب‌ نخورد، مردم‌ از او پرسيدند: بيني‌ات‌ چه‌ شده‌؟ گفت‌: شهادت‌ دروغ‌ داد، آن‌ را بريدند.

۱۴- مجدهمگر، زني‌ بسيار پير و مسن‌ داشت‌، روزي‌ با هم‌ دعوايشان‌ شد پيرزن‌ گفت‌: پيش‌ از من‌ و تو هم‌ ليل‌ و نهاري‌ بوده‌ است‌، مجد در پاسخ‌ گفت‌: شايد پيش‌ از من‌ بوده‌ باشد اما پيش‌ از تو نبوده‌ است‌.

۱۵- مردي‌ نزد ابوالعينا رفت‌ و گفت‌ زني‌ بداخلاق‌ و زشت‌ و پير و بيمار دارم‌ و ده‌ سال‌ است‌ كه‌ اينطور است‌. گفت‌: دوست‌ داري‌ بميرد و خبر مرگش‌ را به‌ تو بدهند؟ گفت‌: به‌ خدا قسم‌، نمي‌خواهم‌. ابوالعينا با تعجب‌ گفت‌: چرا نمي‌خواهي‌؟ گفت‌: مي‌ترسم‌ از فرط‌ خوشحالي‌ بميرم‌.


۱۶- يكي‌ از بزرگان‌ عرب‌ كه‌ به‌ زشتي‌ چهره‌ و كريه‌منظري‌ معروف‌ بود، زني‌ بسيار زيبا و خوش‌اخلاق‌ داشت‌، روزي‌ زن‌ به‌ او گفت‌: مطمئنم‌ كه‌ من‌ و تو هر دو اهل‌ بهشت‌ هستيم‌. گفت‌: از كجا مي‌داني‌؟ گفت‌: از آنجا كه‌ تو چهرة‌ زيباي‌ مرا مي‌بيني‌ و سپاس‌ مي‌گويي‌ و من‌ چهرة‌ زشت‌ تو را مي‌بينم‌ و صبر مي‌كنم‌ و صابران‌ و شاكران‌ هر دو اهل‌ بهشت‌ هستند.


۱۷- مردي‌ كه‌ بيني‌ بزرگي‌ داشت‌، به‌ خواستگاري‌ زني‌ رفت‌ و در تعريف‌ خود گفت‌: من‌ مردي‌ هستم‌ صبور و باركش‌. زن‌ گفت‌: راست‌ مي‌گويي‌، اگر صبور و باركش‌ نبودي‌، اين‌ بيني‌ را چهل‌ سال‌ تحمل‌ نمي‌كردي‌.


۱۸- جوحي‌ خيلي‌ زشت‌ بود، حكايت‌ مي‌كند: روزي‌ سر بازار ايستاده‌ بودم‌. زني‌ جلو آمد و به‌ چهرة‌ من‌ نگاه‌ كرد. وقتي‌ به‌ اين‌ كار ادامه‌ داد، گفتم‌: چه‌ كار داري‌ كه‌ اينطور نگاهم‌ مي‌كني‌ و خيره‌ شده‌اي‌؟ گفت‌: چشم‌ من‌ گناهي‌ بزرگ‌ كرده‌ بود. خواستم‌ او را با چيزي‌ كه‌ از آن‌ بدتر نباشد عذاب‌ دهم‌، هيچ‌ عذابي‌ سخت‌تر از آن‌ نديدم‌ كه‌ به‌ چهرة‌ زشت‌ تو نگاه‌ كنم‌.


۱۹- شخصي‌ به‌ خسيسي‌ گفت‌: انگشترت‌ را به‌ من‌ بده‌ تا هرگاه‌ به‌ آن‌ نگاه‌ كنم‌ ياد تو بيفتم‌ و به‌ اين‌ دليل‌ هميشه‌ در ياد من‌ باشي‌، گفت‌: هر وقت‌ بخواهي‌ كه‌ مرا به‌ يادآوري‌، به‌ اين‌ فكر كن‌ كه‌ وقتي‌ از فلان‌ كس‌ انگشتري‌ خواستم‌، به‌ من‌ نداد.


۲۰- درويشي‌ بي‌سر و پا به‌ خواجه‌اي‌ گفت‌: اگر من‌ در خانة‌ تو بميرم‌ با من‌ چه‌ مي‌كني‌؟ خواجه‌ گفت‌: كفن‌ مي‌كنم‌ و به‌ گور مي‌سپارمت‌، گفت‌: امروز در زندگي‌ام‌ به‌ من‌ پيراهن‌ بده‌ و وقتي‌ مردم‌ بدون‌ كفن‌ خاكم‌ كن‌.


۲۱- روزي‌ اعمش‌ از خانه‌ بيرون‌ آمد و مي‌خنديد، شاگردانش‌ سبب‌ خنده‌اش‌ را پرسيدند. گفت‌: وقتي‌ از خانه‌ بيرون‌ مي‌آمدم‌، دخترك‌ چهارساله‌ام‌ جلويم‌ را گرفت‌ و يك‌ درهم‌ خواست‌. گفتم‌: ندارم‌. رو كرد به‌ مادرش‌ و گفت‌: در همة‌ دنيا هيچ‌ كس‌ نبود كه‌ زن‌ او شوي‌؟ نمي‌دانم‌ چگونه‌ زن‌ اين‌ فقيه‌ گدا

۲۲- روزي‌ جوحي‌ در خانة‌ خود نشسته‌ بود و دخترك‌ چهارساله‌اش‌ هم‌ پيش‌ او بود. ناگهان‌ جنازه‌اي‌ از دور پيدا شد كه‌ دخترك‌ تا آن‌ زمان‌ نديده‌ بود. گفت‌: اين‌ چيست‌؟ گفت‌: آدمي‌ مرده‌ است‌. گفت‌: او را به‌ كجا مي‌برند؟ گفت‌: جايي‌ كه‌ نه‌ شمع‌ و چراغ‌ است‌، نه‌ فرش‌ و روشنايي‌، نه‌ نور و صفا، نه‌ خورش‌ و پوشش‌، نه‌ آب‌ و نان‌، گفت‌: پس‌ به‌ خانة‌ ما مي‌آورند.


۲۳- عطاري‌ براي‌ خواجه‌اي‌ بخوري‌ مركب‌ از عود و عنبر و صندل‌ درست‌ كرده‌ بود و به‌ اين‌ دليل‌ به‌ آن‌ مثلث‌ مي‌گفت‌. روزي‌ خواجه‌ كه‌ قصد داشت‌ به‌ ميهماني‌ برود به‌ كنيز خود گفت‌ آتشداني‌ درست‌ كن‌ و از مثلث‌ بخوري‌ زير لباسم‌ بسوزان‌ تا لباس‌هايم‌ خوشبو شود، كنيز آتشداني‌ آورد و زير دامن‌ خواجه‌ گذاشت‌ و گلولة‌ كوچكي‌ از مثلث‌ را روي‌ آتش‌ انداخت‌، در اين‌ موقع‌ خواجه‌ دفع‌ نفخي‌ كرد و بوي‌ بد آن‌ به‌ مشام‌ خودش‌ رسيد. گفت‌: اين‌ مثلث‌ را بد ساخته‌اند كه‌ بوي‌ بدي‌ دارد، كنيز گفت‌: اي‌ خواجه‌ اين‌ بخور تا مثلث‌ بود خوب‌ بود وقتي‌ آن‌ را مربع‌ كردي‌ بد شد.


۲۴- معلمي‌ نزديك‌ به‌ مرگ‌ بود گفت‌: بگرديد ببينيد كفن‌ كهنه‌ پيدا مي‌كنيد؟ گفتند: براي‌ چه‌؟ گفت‌: براي‌ آن‌ كه‌ پس‌ از مرگ‌ مرا در آن‌ بپيچند و در گور بگذارند. گفتند: به‌ چه‌ دليل‌؟ گفت‌: وقتي‌ منكر و نكير بيايند و كفن‌ كهنه‌ را ببينند، گمان‌ مي‌كنند كه‌ اين‌ مرده‌ قديمي‌ است‌ و ديگر سؤال‌ و جواب‌ نمي‌كنند.

۲۵- مردي‌ خراساني‌ در كارواني‌ خرش‌ را گم‌ كرده‌ بود، خر ديگري‌ را گرفت‌ و بار زد. صاحب‌ خر آمد و گردن‌ خر خودش‌ را گرفت‌ و بارش‌ را به‌ زمين‌ انداخت‌. خراساني‌ ابتدا سر و صدا كرد، مردم‌ به‌ او گفتند خر تو نر بود يا ماده‌؟ گفت‌: نر، گفتند: اين‌ خر ماده‌ است‌. خراساني‌ گفت‌: خر من‌ چندان‌ هم‌ نر نبود.


۲۶- شخصي‌ نزد پادشاهي‌ رفت‌ و گفت‌: من‌ پيامبر خدا هستم‌ به‌ من‌ ايمان‌ بياور. پادشاه‌ گفت‌: معجزة‌ تو چيست‌؟ گفت‌: هر چه‌ بخواهي‌. پادشاه‌ قفل‌ مشكل‌گشايي‌ جلوي‌ او گذاشت‌ و گفت‌: اگر راست‌ مي‌گويي‌، اين‌ قفل‌ را بدون‌ كليد باز كن‌. گفت‌: من‌ ادعاي‌ پيغمبري‌ دارم‌ نه‌ ادعاي‌ آهنگري‌.


۲۷- يكي‌ از علماي‌ بزرگ‌ مصر حكايت‌ كرده‌ است‌: مرا عزيز مصر نزد هركل‌ بزرگ‌ روم‌ فرستاد. وقتي‌ به‌ بارگاه‌ او رسيدم‌، پيش‌ تخت‌ او ديوانه‌اي‌ را ديدم‌ كه‌ يك‌ سرِ زنجير طلايي‌ را به‌ پاي‌ او و يك‌ سر زنجير را به‌ پاية‌ تخت‌ بسته‌ بودند. حركات‌ زيبا و رفتار مناسبي‌ انجام‌ مي‌داد، وقتي‌ هركل‌ مشغول‌ كاري‌ بود، زبانم‌ را برايش‌ در آوردم‌ و حركت‌ دادم‌. او با صداي‌ بلند گفت‌: خدايا چه‌ كسي‌ را بسته‌اند و چه‌ كسي‌ را باز گذاشته‌اند.

۲۸- چندین سال پیش یکی از زنان نماینده حزب کارگر در مجلس انگلستان نخست وزیر وقت وینستون چرچیل را مورد استیضاح قرار داد و در ضمن سخنان خود با لحن تند و زننده ای به چرچیل گفت: اگر من زن شما بودم قهوه زهرآلودی به شما می خوراندم. چرچیل بی درنگ جواب داد: اگر من هم شوهر شما بودم آن را می خوردم!

۲۹- از کسی پرسیدند این شعر سعدی چه معنایی دارد؟
" این نکهت دهان تو یا بوی لادن است؟ "
گفت: لادن شهری است که در آن جا یابوهای تندرو مثل یابوهای چرکز به وجود می آید، و غرض شیخ از این که دهان معشوق را به " یابوی لادن" تشبیه کرده این است که زود به مشام عاشق می رسد!

۳۰- مرحوم آقا [...] که از علمای معروف و از مخالفان سر سخت مشروطه بود در میدان توپخانه برای مستبدین منبر می رفت و علی نیزه نامی از اوباش شهر هم همیشه حامی و همراه وی بود. روزی که آقا بالای منبر بود، جمعی مرتب صلوات می فرستادند به طوری که کسی صدای آقا را نمی شنید. علی نیزه که کنار منبر ایستاده بود سخت عصبانی شده دست بر منبر نهاده گفت: همین منبر به فلان فلان کسی که صلوات بفرستد! یکی از گوشه ای فریاد زد با آقا یا بی آقا؟! علی نیزه که عصبانی بود گفت: با آقا!

۳۱- نظامی در مدح قزل ارسلان گفته بود:
به دریا چون زند تیغ بلا رک به ماهی گاو گوید کیف حالک؟
شخصی ایراد کرد که به سبب ترکیب، حالک مرفوع می باید نه مفتوح. نظامی گفت: معذور دارید که گاو نحو نمی داند!

۳۲- منصور خلیفه عباسی روزی به طاق کسری رفت و بر ستونی شعری دید که از شوق عاشق به دیدار معشوق حکایت می کرد، و زیر آن نوشته بود: اهه، اهه!
منصور از همراهان پرسید این را چه معنی است؟ هرکسی سخنی گفت ولی ربیع حاجب که مردی باهوش بود پاسخ داد که گوینده شعر خواسته بفهماند که در حال سرودن این بیت گریه میکند!

۳۳- مارک تواین روزی خانمی را بر سر میز غذا راهنمایی کرد و به آن زن گفت: چقدر شما زیبا هستید! زن در جواب گفت: متاسفانه من نخواهم توانست با چنین تعارفی به شما جواب دهم. مارک تواین خنده ای کرد و گفت: پس خانم محترم شما هم از من تقلید کنید و دروغ بگویید!

۳۴- حاج حسن آقا ملک کالسکه ای با دو قاطر بسیار زیبا داشت. نصرت الدوله روزی از نامبرده درخواست کرد کالسکه را موقتاً به او بدهد. ملک ناچار کالسکه را با قاطرها برای نصرت الدوله فرستاد و برایش نوشت: کالسکه را با قاطرها تقدیم داشتم، تقاضا دارم در حق این دو قاطر پدری بفرمایید!

۳۵- گویند پروفسور هشترودی مانند بقیه نوابغ حواس جمع و درستی نداشت. یک روز صبح که برای تدریس به دانشگاه وارد شد، متوجه شد که همکارانش غمگین و بهت زده اند، با تعجب پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ یکی از همکارانش ضمن نام بردن از استادی گفت: استاد فلان در حالیکه خواب بوده سکته کرده و مرده است. پروفسور هشترودی با نگرانی پرسید: حالا به خودش خبر داده اید یا دارید فکر می کنید که چطور در جریانش یگذارید که شوکه نشود؟!

۳۶- سردار منصور رشتی عشق فراوانی به گل و گیاه داشت، وی روزی مستوفی را به باغ خود دعوت کرد و ضمن تعریف از هر گل و گیاه، ناگهان به استخر باغ که در میان آن گل نیلوفر آبی دیده می شد اشاره کرد و گفت: این باغبان من یک یزدی عجیب الخلقه ای است. من هرچه فکر کردم او چطور می رود ته استخر و ریشه این نیلوفر را آب می دهد عقلم به جایی نرسید! شما چه فکر می کنید؟!

۳۷- وقتی کریم آقا خان شهردار تهران بود، از دربار نامه ای به وی رسید. مشعر بر اینکه مطالب ضد و نقیضی در باره فلان موضوع به ما می رسد، لازم است درباره صحت و سقم آن اطلاع لازم بدهید. شهردار هر چه درباره "صحت وسقم" فکر کرد، چیزی به عقلش نرسید، بالاخره در نامه جوابیه ای برای ادعای فضل نوشت: مدتی است که از صحت و سقم هیچگونه خبری در دست نیست، به ماموران شهربانی دستور داده شده که هر جا این دو نفر را یافتند فوراً دستگیر نموده و نزد اینجانب بیاورند تا اقدام لازم درباره آنها به عمل آید!

۳۸- صاحب رستوران عمر خیام در آمریکا مردی ارمنی است که در جوانی از ترکیه به آمریکا هجرت کرده و فعلاً از برکت نام عمر خیام و این رستوران میلیونر شده است. می گفت: شبی یک خانم پیر آمریکایی در رستوران دست مرا محکم گرفت و می گفت ای مستر خیام نمی دانی که عمری شیفته اشعار تو بوده ام، چقدر خوشوقتم که شخص تو را می بینم!

۳۹- برنارد شاو برای شنیدن کنسرت ویولونیستی رفته بود. در پایان کنسرت، زن میزبان از شاو پرسید: عقیده شما درباره این ویولونیست چه بود؟ شاو جواب داد: مرا یاد پادروسکی انداخت. زن گفت: پادروسکی؟... اما مثل این که استاد اشتباه می کنند، پادروسکی اصلاً ویلونیست نبود. شاو جواب داد: این آقا هم همینطور!

۴۰- روزی برنارد شاو در مجلسی با یکی از ستارگان زیبا و هنرمند برخورد می کند. ستاره زیبا بر سبیل شوخی به شاو می گوید: آقای شاو من آرزو دارم با شما ازدواج کنم. شاو می پرسد: چه خاصیتی در این کار می بینید؟ ستاره می گوید: فرزندی که از ما متولد خواهد شد فوق العاده خواهد بود، زیرا زیبایی را از من و عقل را از شما به ارث خواهد برد. شاو بلافاصله می گوید: می ترسم برعکس شود یعنی زیبایی را از من و عقل را از شما به ارث برد!


 

 

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:12  توسط رویان  |